خیلی اصرار کرد که زنگ بزنه مامانش و خواهرش بیان هدیه ی شب یلدا بیارن .
گفتم مگه امشب شب یلداست ؟! گذشت دیگه .
گفت خب نمیشد و مامانم اینا نبودن و من بلد نیستم .
گفتم حالام که گذشته .
عاقو این رفت به مامانش گفته بود که اینجوری شده خیلی زشت شده .
مامانش زنگ زد خونه با مامانم حرف زد و گفت اتفاقا من مخصوص از هشت پرسیدم گفت نه ما فکر کردیم شما رسم ندارید وگرنه حتما میومدم تهران و فلان و بهمان .
مامانم گفت یه هفته س ما پسرتونو ندیدیم و این حرفا (لپ مطلبو دارم میرسونم وگرنه خیلی مهربون و مودبانه حرفیدن)
گفت اصلا خبر نداشته که بین من و هشت شکراب بوده و هروقت سراغ منو میگرفته که چرا نرفتم خونشون (دیگه ما رو میشناسه نباشه خونه رو میکنیم مکان)میگفته شیفت داره و نیستش .
دیگه گفت ما سه شنبه یا چهارشنبه (یادم نیست) مزاحمتون میشیم .
مامانمم گفت تشریف بیارید .
حالا دلم خنک شد الان چند تا میزنه تو سر پسرش ادم شه .
پرسید کسی غیر از خودمون هم دعوت میکنید ؟ گفتم نمیدونم بگم چی ؟! یلدایی رو دارن الان میارن ؟! گفت خب نه خاله و اینا رو دعوت نمیکنی ؟! گفتم برای چشم دراوردن اگه بخوام حساب کنم باید عمه هامو دعوت کنم .
البته ما کسی رو دعوت نمیکنیم و کلا رسم یلدا هم نداریم ، اینجوری گفتم کسی هست که مجبور شه یه یلدای حسابی بگیره تلافی هم شب یلدا هم روزایی که منو کاشت و نبود .