-
[ بدون عنوان ]
1396/12/04 15:34
داشتم داد میزدم چرت و پرت میگفتم یهو گفت پریودی ؟ یکم مکث کردم و گفتم آره ! گفت خب درک میکنم توی این شرایط بستری بودنت پریود هم باشی خیلی سخته . هیچی دیگه ، من دیگه هیچوقت اون ادم سابق نمیشم .
-
لباس
1396/12/03 20:47
از اینکه باید دو ماه تحت مراقبت قرار بگیرم و این مسیر تکراری رو برم و بیام خستم ، کلافم . بدم میاد از اینکه هر بار باید با یه لباس تکراری برم اونجا منتظر بشم ویزیت شم . دلم میخواد لباس دیگه ای بپوشم . چرا هربار باید این لباس رو بپوشم و برم اونجا ؟! از اول تا اخرش همش همین لباس تنم باشه ؟! هرچند خودش ، منشیش ، داییش ،...
-
حضرت عباسی
1396/12/02 12:24
در زندگی اکثرمون ، با افرادی اشنا میشیم که بعد از مدتی یا از همون اول ما به تخمشون نیستیم . یا جزو اولویت هاشون نیستیم . اما اصلا کم نمیاریم ! میریم پیششون براشون کادو میخریم بهشون میگیم دوسشون داریم کار و زندگیمونو به خاطرشون تعطیل میکنیم بهشون سرویس میدیم چه سرویسایی !! با رفتارمون بهشون میگیم بذار کنیزیتو بکنیم !!...
-
[ بدون عنوان ]
1396/11/28 22:39
عامو در پی بدشانسی های مکرر ما رو بردن اتاق عمل و الان چهار روزه که من افقی افتادم روی تخت . گفتن هیچ وسیله ی ارتباطی نداشته باشه :/ دیگه انقدر بهتون گفتم دعا کنید کم مونده دخیل بیام ببندم به دست و پاتون :)) عاره :/
-
حجاب اختیاری
1396/11/24 20:20
حجاب اختیاری به این معنی نیست که شما هر خانم چادری ای رو که دیدی پاچشو بگیری یا کارشو راه نندازی یا تحویلش نگیری! به این معنیه که به انتخاب عمدیگه احترام بذاریم . بعضیا فقط "حجاب اختیاری" رو شعار خودشون کردن تا زودتر از شر اون یه تیکه پارچه ای که وسط سرشون رو گرفته خلاص شن ! من اصلا رابطه با کلاس بودن با چیپ...
-
اولین تولد
1396/11/22 20:47
وقتی پنج شش سالم بود برام تولد گرفتن . فقط خانوما بودن . یه کیک خوشگل داشتم که کارکتر های مدرسه ی موش ها دور یه میز شام جمع شده بودن و روی میز پر از میوه و غذا بود . اواسط مراسم داییم زنگ زد و مامانم رفت و وقتی اومد دستش یه ساعت عروسکی خوشگل بود . اولین ساعت مچی ای که گرفتم . خیلی قشنگ بود عکس روی در ساعت یه دختر مو...
-
[ بدون عنوان ]
1396/11/20 18:16
یه جوری روابطمون بد شده که هر چه زودتر دوس دارم همه چی تموم شه . واقعا احساس مرگ میکنم ... . راست میگن که پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه . حالم بسیار بده و سطح استرس بالایی رو هرروزه احساس میکنم. هر لحظه من استرس دارم . در این شرایط فقط خدا میتونه ناجی من باشه و من رو نجات بده . خدا عاقبتمونو بخیر کنه و همه چیز...
-
[ بدون عنوان ]
1396/11/19 14:29
مثلا مونا یهو پست بذاره "ما به تو یکباره مقید شدیم" و من پر بشم از حس خوشحالی که یه دختر خوشگل دیگه از دوستام عروس شد . عروسک من خوشبخت بشی :* ان شاء الله همه ی زوج ها خوشبخت بشن .
-
بخت بسته
1396/11/17 01:08
نشسته پهلوم میگه برات دعا نوشتن میگم برای کی ؟ میگه برای تو دیگه ! بختتو بستن . سایه های سیاه روته . میگم من ازدواج کردم هیچیم روم نیس میگه چرا سایه های سیاه مثه بختک افتادن روی زندگیت سیاه بختت کنن میگم حالا کی نوشته ؟ میگه بخیلات اونایی که چشم ندارن ببینن زندگیتو میگم کی هس ؟! یه نگاه بکن ببین اون دختر دایی چیز فلان...
-
حق
1396/11/17 00:56
چرا خدا انقدر در حق بنده هاش اجحاف میکنه ؟ واقعا ؟! من هرجوری حساب میکنم حقم این نبود ، چرا اینجوری میکنه ؟ قضیه چیه خب ؟ بعد میان میگن تو خوبی کن و در دجله انداز :/ خب انداختیم الان باید دجله دست به دست کنه اون خوبیا رو برسونه به دستمون :/
-
خواب
1396/11/16 11:33
وقتی توی تختشه و صداش خوابالوئه قشنگ قابلیت اینو دارم براش بمیرم ولی فوقش با سلام خواب بودی ؟! جواب میدم .
-
ولنتایم
1396/11/16 00:54
ولنتاین چی گرفتید ؟! منظورم اینه هدیه چی خریدید بدید بهش ؟ *دوست عزیزی کامنت گذاشتن : "چیز خر" البته من سانسور کردم ایشون کامل نوشته بودن :)) مبارکشون باشه .
-
مشغله
1396/11/14 15:35
خب من نمیدونم چی نوشتم که انقدر ازم کینه دارید یا خوشتون نمیاد یا هرچی . در هر صورت احساس خودتونه و من اصلا قصد تغییرشو ندارم شما ازادی هر نظر یا عقیده ای داشته باشی . اما اینکه فکر میکنید کوچکترین تاثیری روی من داره ، باید بگم سخت در اشتباهید . من انقدر غرق کارام و اطرافیانم هستم که تنفر و کینه هاتون روم اثر نداشته...
-
خوشبخت بشن
1396/11/14 13:34
امروز خبر رسید یکی از دوستان نه چندان دوست ازدواج کرده و دوستام داشتن تعریف میکردن دمشون گرم بعد از سه چهارسال دوستی ازدواج کردن و پسره چقدر پسر خوبیه و فلانه و بهمانه و اوکیه . منم با حسرت گوش میدادم و سعی کردم گریم نگیره . براشون آرزوی خوشبختی کردم .
-
تنفر...
1396/11/14 02:08
من همینجام ، فقط نه اتفاق جدیدی افتاده که بنویسم نه شور و حالی . در حال احتضارم و پر از حس های بد :( *نمیدونم حسم رو چطور بگم انگار کلی انرژی منفی دورمه که نتیجه ی تمام کارام منفی میشه . از سه ماهه اخر سال متنفرم .
-
عنکبوت
1396/11/10 18:44
مثل مگسی هستم که توی تار عنکبوت گیر افتاده و هرچه دست و پا میزنه بدتر میشه . *خیلی دعام کنید .
-
[ بدون عنوان ]
1396/11/10 00:27
من فشار عصبی زیاد تحمل کردم ، توی زندگیم واقعا زیاد فشار عصبی داشتم . به جای تخلیه سرکوبش میکردم یا سرکوب میشد . پرخاشگری هم که بنابر نظر جناب فروید بزرگ سرکوب بشه اتفاقات خوشایندی نمیفته . با چشمای نیمه باز دارم در لحظات آخر هوشیاری خودمو اینجا تخلیه میکنم شاید از بار کاری قلبم کم کرد . یکی میشه همه پناه آدم ، بعد...
-
[ بدون عنوان ]
1396/11/09 20:40
واقعا چست پینی (درد قفسه سینه) دارم رو تا حالا تجربه نکردم به قدری سنگینه که نمیتونم نفس بکشم . واقعا حالم بده . *یا در اینجا رو تخته میکنم یا فقط چسناله مینویسم . پدرم در اومده بخدا بابا ! از وقتی یه پست خوب مینویسم تا چند ماه بدبختی و گیر و گرفتاری برام پیش میاد این نمونه ی چند هزارمشه . عزیز من یکم بخیل نباش شاید...
-
.
1396/11/09 13:14
هر بار من اینجا از دلخوشی یا اتفاق خوبی صحبت کردم همین شده. درگیر یه منجلاب بد و خیلی وحشتناک شدم که ازش خلاصی نداشتم . عاقا من نه قراره عروسی بگیرم نه دیگه سر کار میرم نه دیگه زندگی ای دارم نه پدر دارم نه مادر دارم نه شوهر دارم هیچکدوم از اینا رو ندارم دیگه پس لطفا دست از سرم بردارید. الان دقیقا یه دختر فوق العاده...
-
[ بدون عنوان ]
1396/11/09 10:43
واقعا امیدوارم اگه کسی ازدواج نکرده یه شوهر فوق العاده خوب نصیبش بشه . از اونا که تیکه های پازل همن . قشنگ فیکس میشن . نه مثل ... .
-
اذیت
1396/11/08 18:49
فقط دارن اذیتم میکنن ، فقط !
-
نجات
1396/11/07 17:45
انقدر روز عنی بود که دیگه هیچی ... . پر از دعوا و بحث ، واقعا دیگه نمیکشم فقط میخوام از این جهنمی که هستم نجات پیدا کنم .
-
مهمونی بقولیانه
1396/11/06 13:30
واقعا راست میگن ذهن فقیر چیز مزخرفیه ! من بهش اعتقاد نداشتم تا اینکه یه بنده خدایی یه مهمونی گرفته از ساعت یازده ظهر تا چهار بعد چون کیک و چیپس و تنقلات بوده دیگه نه میوه گرفته نه ناهار !! گفته با همینا سیر میشن !! پول هم بوده اتفاقا. اخه این چه صحبتیه ؟! میخوای مهمونی بگیری یه چیز لاکچری و قشنگ برگزار کن . چیه اخه ؟!
-
هفت بیریخت طوری
1396/11/06 12:02
جمعه ست و هوا گرفته و سرده . دارم یخ میزنم پهلو هام سرده بیحال افتادم و دلم میخواد فقط یه لیوان چای گرم بخورم و گرم شم .
-
[ بدون عنوان ]
1396/11/05 22:51
امروز خونه ی ننه ی هشت بودیم . خوب بود ، بد نبود اصلا . مشکل اینجور بحثا اینه که دیگه هیچی مثل قبل نمیشه . یعنی خیلی طول میکشه و هیچوقت به غلظت اولش نمیرسه . ب.ر.ن: خدا بخیر بگذرونه...هوووووف .
-
مشکل
1396/11/05 22:45
مشکل از اونجایی شروع شد که با آدمای بد خاطره های خیلی خوبی ساختیم .
-
اهنگ زمستون
1396/11/05 18:57
نمیدونی تو که عاشق نبودی چه سخته مرگ گل برای گلدون گل و گلدون چه شب ها نشستن بی بهانه برای هم قصه گفتن عاشقانه ... زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه بهاره زمستون ها برای تو همیشه تو مثل من زمستونی نداری که باشه هر لحظه چشم انتظاری پ.ن: من خیلی دوسش دارم این اهنگو
-
حرف
1396/11/05 09:57
یکم حرف زدیم مثه بز اولش فقط نگاه کرد بعد گفت چیزی بینشون نبوده و نیست فقط دو سال با هم بودن و روابطشون در حد پسرخاله و دخترخاله بوده و حتی دوست هم نبودن . دیگه دیدم بهترین فرصته برای جذب کسی که از طرف پدر و مادرش طرد شده و یه کاری کردم که شاید نباید انجام میدادم . الان حس پشیمونی ندارم به نظرم بد نبوده .
-
شفاف سازی (ویرایش شده)
1396/11/04 22:33
اول گفتن دخترخالش هشتو میخواسته و خاله کوچکش واسطه شده و که کلا هشت گفته نه و قضیه منتفی شده . الان یه چیز دیگه میگن که جریان به کل عوض شده . دخترخالش گفته ما چند سال با هم بودیم بعد یهو گفت میخواد با تو ازدواج کنه ! اینا هیچی ، اینم که کلا از طرف خانواده مادری طرد شدن ، هشت هم از طرف پدر و مادرش طرد شده هیچی ، الان...
-
گیج
1396/11/04 13:56
امروز صحبت کردم و واقعا خونش به جوش اومده بود . اصلا حوصلشو ندارم و دلم نمیخواد باهاش باشم . یکم توضیح اضافه داد گفتم بسه دیگه چقدر فک میزنی . مثه ادم نمیگه چیکار کرده . منم گیجم !