من از یه رابطه ی دوستانه ی سمی بیرون اومدم.
اینجوری که خانوم هروقت دلشون میگرفت یا غر داشتن به صورت شبانه روزی در گوش من وز وز میکردن منم سعی میکردم بدون قضاوت کردن گوش بدم.
اگر راهنمایی میخواست میکردم.
منو کرده بود سطل آشغال روانی خودش.
منم اون موقع اوضاع روحی بدی داشتم و انرژی منفی ای که ازش میگرفتم بی نهایت برام زیاد بود.
خلاصه یه مدت گذشت و خبری نشد ازش.
خبر ازش گرفتم و گفتم فلان مشکل حل شد؟ گفت اره حالا میام میگم برات.
و هیچوقت نگفت! و حرف نزد. هر از چند گاهی سراغش رو میگرفتم و میرفت تا خبر بعدی.
خبری نمیگرفت ازم.
منم خبری نگرفتم و کات شد خود به خود.
یکی از دوستای دیگمم بود از من اطلاعات میگرفت فلان روز چه خبر بود اون روز چی شد، میگفتم بهش.
بعد هر چی من ازش میپرسیدم میگفت حالا بعدا میگم برات.
و هیچوقت نمیگفت!
یکبار که ازم پرسید چی شد و فلان، گفتم هیچی حالا بعدا میگم بهت. یادم نمیره قیافشو!!! انگار یه سطل آب یخ ریخته بودم روش، باورش نمیشد همچین کاری کردم باهاش انگار قتل کردم :)))
از اونم فاصله گرفتم و شخصیت خودمو حفظ کردم.