هفت دقیقه

حاوی الفاظ رکیک

هفت دقیقه

حاوی الفاظ رکیک

باباش

دیروز بابای پسر خوشتیپه رو رفتم دیدم.

خود پسره سعی میکرد ازم فاصله بگیره. احیانا به خاطر کراشی که روز اول زده بود روم احساس گناه میکرد. باخودش فکر میکرد من زن دارم چرا برم پیش این دختره؟

منم سعی کردم کلا نادیده ش بگیرم.

اخرش طاقت نیاورد و اومد پیشم و ازم سوال پرسید.

باباش میمیره. موندنی نیست. چهارده روزه که درگیره و روند التهاب ریه ش متوقف نشده.

دیروز دیدمش و گفتم خوبی؟ تا دید منم گفت دکتر دارم میمیرم دارم میترسم نفسم نمیاد.

گفتم این چه حرفیه خوب میشی حاج اقا.

بعد دور شدم.

امیدوارم خدا نجاتش بده وگرنه نجات پیدا نمیکنه.