نشستم و به سقف نگاه میکنم
به کتابام
به لحظه هایی که گذشت
به عمرم که دیگه دارم به سرازیری نزدیک میشم
چشم بهم زدنی گذشت
با اینکه بعضی از لحظات و خاطراتم مثل صدسال سخت گذشتن
اما کل عمرم مثل یه فیلم کوتاه چند دقیقه ای بود
زندگی و عمر همین لحظه ها و خندیدن هاست همین دور هم بودنا
همین که پدر و مادری بالای سرمون بود، جایی برای خواب و غذایی برای خوراک داشتیم
پدربزرگ و مادربزرگی داشتیم، کسایی رو داشتیم دوسمون داشته باشن دوسشون داشته باشیم
بهمون اهمیت بدن، خوبه.
بعضیا هم هستن ادمای خوش شانسی هستن، یهو توی خیابون یه کارگردان معروفی میبینتشون و میبرتش توی یه فیلم و سریال و کل زندگیش تغییر میکنه و معروف و پولدار و خوش و خرم ادامه میده.
یا شاگردی که از شانسش یه معلم با فهم و شعور داره و عکس کاردستی با سیم و باطریش رو میذاره توی توییتر و یه استاد کلاس های ربات سازی پیداش میکنه و اون شاگرد روستایی روند زندگیش اصلا عوض میشه
یا از یه دختر دست فروش و فالگیر عکس میگیرن و میره توی فضای مجازی و مدیران مد و فشن پیداش میکنن و میشه یه مدل معروف.
اون روز فیدل حرف قشنگی بهم زد، گفت تو شانس خوبی داشتی، خیلی ها این شانس رو ندارن که درسشون رو ادامه بدن. وضعیت زندگی سر و سامان یافته ای ندارن.
بچه ی زاهدان بود واقعا هوش بالایی داشت و داره و خودش رو بالا کشیده بود. ناراحت دوستاش بود که خیلی باهوش بودن و المپیاد و فلان، اما حتی موقعیت ادامه ی درس خوندن رو نداشتن.
شما از عمری که گذشت راضی هستید؟
زندگی خوبی داشتید؟