هفت دقیقه

حاوی الفاظ رکیک

هفت دقیقه

حاوی الفاظ رکیک

فشار

عجب روز گندی بود پیرمرد اومد از روی مبل بلند شه یهو مثل ادمای مست سکندری رفت و افتاد فکر کردم فنت کرده دویدم سمتش گفت چیزی نیس بابا خوبم

فشارشو گرفتم زیادی بالا بود گفتم پاشو بریم درمانگاه قبول نکرد با یه قشر توی زندگیش مشکل داشته باشه همین قشر پزشکه از یه جا بترسه بیمارستان و مطب و درمانگاست

ترکیبی قرص دادم اومد پایین ولی کار دستش میده این فشار


***یه دختر رو میشناسم قدیم یه جا کار میکردیم با این مچ شدم این باباش خیلی دوسش داشت یعنی از اینا بود که عسل عسل قند عسل عزیزدوردونه بابا و این حرفا همیشه باباش بنده خدا سر زده میومد بیمارستان میدید من تو اتاقم چاق سلامتی میکرد(باید از جلوی اتاق من رد میشد) سراغ دخترشو میگرفت و یه خوراکی ای چیزی واسه دختره خریده بود واسه همکاراشم خریده بود به منم میداد خودشم نمیداد می‌سپرد پرستارا یا دخترش برام بیاره، خیلی بنده خدا باباهه ادم مهربون و درست حسابی بود.وقتایی که دختره غر میزد از زندگی دلم میخواس بزنم تو دهنش بهش بگم تو یکی گوه نخور خواهشا خوشی زده بود زیردلش

هربار میومد گوه بخوره میگفتم تو توی زندگیت همه چی داری خانواده خوب،شغل،درامد،دوست،پول،موقعیت اجتماعی،هوش،دیگه چی میخوای؟واقعا آدم دیگه چی میخواد؟تا وقتی داری قدرشو نمیدونی ولی وقتی نداشته باشی جون میکنی تا بدستش بیاری.

حالا الان نیاید گوه بخورید بگید تو از باطن زندگیش خبر نداری چرا دارم،ظاهر و باطن همینه کلا.

من تو زندگیم اینارو نداشتم.مامان و بابا کنار هم نداشتم،همیشه دعوا،سر و صدا، اعصاب خوردی،یه خونواده منسجم نبودیم، پول داشتیم چیزی نبود دلمون بخواد بخریم با هردو خانواده که کات بودیم با تک تک افراد خانواده هم کات بودیم کلا طرد شده بودیم از بیرون و درون نظام خانواده رو میدیدی متلاشی شده بود

طبیعتا برام قابل درک نیس این کسشرا، نه خونواده اصلی اوکی بود نه تونستم خودم خونواده ای بسازم قدر چیزی رو که دارید بدونید

وقتی به چهل میرسی خیلی چیزا دیگه اون اهمیت چند سال پیشو برات نداره خیلی زندگی به تخمم وار میشه نه تلاش خاصی میکنی به چشم کسی بیای نه واسه موندن یکی خودتو میکشی نه رفتنش، کلا خیلی به تخمم وارتر ادامه میدی