حرف زدن راجع به احساساتم جدیدا خیلی برام سخت شده
نمیتونم بگم چمه و چی میخوام و درون خودم هَمِش میزنم
از اضطراب میمیرم ولی حرف نمیزنم سعی میکنم بخوابم ولی خوابم نمیاد
جدیدا انقدر گلوم فشار داده شده نمیتونم راحت اب دهنم رو قورت بدم و همش میپره توی گلوم :(
همین روزا خفه میشم :)))
دلم میخواد برم و برنگردم
دلم میخواد این اضطراب و کمال گرایی بی پایان رو کنار بذارم
چی توی بچگی به خورد ما دادن که همیشه فکر میکنیم یه چیزی کمه؟همیشه یه چیزی برای کمبود پیدا کنیم و براش غصه میخوریم
دلم میخواد برم، فقط برم و نباشم
هیچی ارومم نمیکنه، نه سفر نه دورهمی نه کار نه تنهایی هیچی هیچی مطلقا هیچی
دارم غرق میشم و راه نجاتی نیست