هفت دقیقه

حاوی الفاظ رکیک

هفت دقیقه

حاوی الفاظ رکیک

:(

زنگ زدم بهش هزار بار ، ج نمیداد اخراش ریجکت میکرد و بعدش خاموش کرد گوشیشو .

زنگ زدم خونشون گفتم هشت کجاست ؟چی شده ؟ گوشیو بدید به هشت . گفت نیستش ولی دروغ میگفت .

خواب دیدم ... .

خواب دیدم دو تا اتاق بود .توی یه اتاق بودم و افتاده بودم به دست و پای یه مرد بلند بارونی پوش افتادم که اسلحه دستش بود و به فاصله ی یه متری یه سیبل وایساده بود .

اون سیبل مثل ساعت سریع میچرخید و من التماس میکردم شلیک نکنه .

مدام میرفتم توی اون یکی اتاق و به هشت سر میزدم و دوباره میومدم به دست و پای مرده میفتادم زار میزدم میگفتم تو رو خدا به من رحم کن و ‌... .

دوباره میرفتم پیش هشت ، هشت نشسته بود و خوشحال بود و داشت بازی میکرد . متوجه هیچی نبود .

زار میزدماااااا از ته دل ، به پاش افتاده بودم و اونم بی توجه بود اصلا منو نمیدید ، شلیک کرد .

خشکم زد همه چی برام تموم شده بود . تو شوک بودم ! نمیدونم برای هشت اتفاقی افتاد یا نه اصلا نفهمیدم چرا بهش التماس میکردم .

خدا به داد برسه .