زنگ زد ، گفت معذرت خواهی کن ببخشمت !
گفت دلش تنگ شده برام !
گفتم که دل من تنگ نشده براش ، اونم گفت تو که ادم نیستی .
چرت و پرت گفتیم ، از همون چرت و پرت هایی (یه پست در مورد چرت و پرت هامون نوشته بودم) که تا صبح هم میتونیم ادامه بدیم و خسته نشیم .
حتی دلیل رفتنشم یادش نبود !!
خانوادش همون موقعی که رفت ، رفتن لاهیجان .