میگه آشتی کن دیگه .
میگم نه برو همون جایی که بودی .
میگه اون موقع که خوشگل بودی نازت خریدار داشت الانم نازت خریدار داره .
میگم چه فرقی دارن اونوقت ؟
میگه ینی من همه جوره دوستت دارم .
میگم خب ؟! وظیفته .
میگه آره فقط خواستم بدونی به کسی ربطی نداره ، انتخاب من به خودم مربوطه .
میگم واقعا ؟!
میگه آره . آشتی کن دیگه خسته شدم .
میگم قبوله ! آشتی .
پ.ن:
نمیدونم اعتقادات خرافی شما تا کجا ادامه داره . ولی مال من تا اونجایی ادامه داره که من یه خاله دارم که تا بهش میگم من و هشت با هم خیلی خوبیم چشماش گرد میشه و یه برقی میزنه و از فرداش من و هشت تا مرز طلاق میریم .
اصلا وقتی به خالم اینجوری میگم شب ها بی دلیل از خواب میپرم و حس میکنم نمیتونم بخوابم .
و از این موضوع خیلی میترسم !
حالا میخواید اسمشو بذارید خرافه خرافاتی یا هرچی ! ولی من چیزایی رو به چشمم دیدم که نمیتونید باور کنید !
چند وقت پیشا خالم لباسشو داد خشکشویی و اون بیچاره به خاطر یه حواس پرتی کوچیک لباس خالم پاره شد :/
خالم خیلی عصبانی شد و همشم میگفت که فلان خشکشویی فلان بلا رو سر لباسم اورده و فحشش میداد .
چند روز بعد خشکشویی آتیش گرفت :/ من نمیگن کار خالمه ولی نمونه کار از این قبیل زیاد داره !!
مامانمم بهش گفت ریلی ؟! به خاطر یه لباس ؟! رفتی نشستی دعا خوندی و نوشتی و فلان کردی ؟!
کلا خالم آدمیه که به دعانویسی و اینجور چیزا معتقده ! و اصلا هم به خانواده ی مادریم نمیخوره هیچ جوره :/ نه کلاسش نه خودش نه شوهرش :/ نه بچه هاش :/