چند وقت پیش وقتی که تازه متوجه قضایا شده بودم به حدی اشتباهش غیر قابل جبران بود که ترجیح میدادم همه چیزو تموم کنم .
با هشت قهر بودم و میگفتم همه چی رو باید تموم کنیم ، مدام تماس میگرفت و میخواست توضیح بده اما اصلا نمیخواستم گوش بدم توان تحمل حرفاش رو نداشتم .
هشت هم دیگه ناامید شده بود و فکر میکرد دیگه واقعا همه چیز تمومه .
در این بهبهه حالا من نفسم مدام میگرفت و نفس کم میاوردم .
منم کووووولیییییی :))
در یک روز قشنگ ابری با نم نم بارونی که میومد ، رفتم کنار پنجره وایسادم و زنگ زدم به هشت... .
هشت سریع گوشی رو برداشت ، گفتم هشت من بدون تو نمیتونم نفس بکشم :(
اونم کلی قربون صدقم رفت و اومد دنبالم کلی خرید کردیم و چیزایی که دوست داشتمو برام خرید ، کلی لوسم کرد .
فرداش دیدم نه مثه اینکه به هشت ربطی نداره :)) کلا نفسم میگیره .
تا اینکه گفتم واقعا برم پیگیری کنم ببینم چمه ؟!
یکم دقت کردم دیدم بعله من به گل های خریداری شده حساسیت دارم و تفس تنگیم هیچ ربطی به هشت نداره و یه آلرژی سادست :/
دیگه زنگ زدم بهش و ریدم بهش و تامام :)
با خیال راحت قهر کردم باهاش .