نه از پست قبل منظورم هشت نبود... .
قبل از ازدواجمون دختر خاله هشت خودشو خیلی لوس میکرده براش و به مامانش میگه من هشتو میخوام .
مامانش دیگه در هر حال تلاششو میکنه که دخترش به اون چیزی که میخواد برسه .
دختره هم دست بردار نبوده .
دست به دامان مادر بزرگ میشن ، دیگه مادربزرگ بیچاره به مامان هشت و هشت پیشنهاد میده روی دختر خاله فکر کنن .
خلاصه این بحث دختر خاله زیادی داغ میشه و طول میکشه .
هشت میگه بابا من اصلا نمیتونم به چشم زنم بهش نگاه کنم .
خالش هم با مامان هشت صحبتاشونو میکنن و قرار میشه یه مدت با هم باشن .
هشت هم گوش نمیده کار خودشو میکنه .
تا اینکه هشت منو میبینه و از من میخواد با هم باشیم . بعد هم که خواستگاری و عقد صورت میگیره .
سر این ماجرا خاله ی هشت با همراهی مادربزرگ قهر میکنن و خانواده ی هشت رو طرد میکنن .
مامان هشت هم اولا میگفت خب چیکار کنم نمیخواسته دخترتو دیگه . ولی متاسفانه قهر خاله و مادربزرگ روی مامان هشت اثر گذاشت و مامان هشت کم کم از منم خوشش نمیومد و هشت هم زیاد تحریک میکرد با حرفاش و اگر یادتون باشه تا چند وقت پیش همش دعوا داشتم با خودشو خانوادش تا اینکه هشت گفت گور بابای همشون من تو رو میخوام و آشتی کردیم .
تا اینکه شوهر خاله ی مذکور فوت میشه ، حالا درسته با خانواده هشت قهر بودن ولی هشت و خانوادش برای مراسم میرن .
منم رفتم البته !
قرار بود بعد از مراسم خودمونی ها همه جمع شیم خونه ی خالش. من و مامان هشت و خاله هشت و چند نفر دیگه برای اماده کردن تشریفات اومدیم خونه .
توی آشپزخونه با مامان هشت داشتیم کمک میکردیم ، دیدم صدای گریه و شیون دخترخالش میاد .
بدو بدو رفتم دیدم بله خودشو انداخته توی بغل هشت که اره دیدی چه بلای سرم اووومد هشت ، دیدی بدبخت شدم و فلان.
هشت میگه اون موقع تا دیدم اومدی با خودم گفتم تموم شد بدبخت شدم برسم خونه کارم تمومه هفت جرم میده و کلا همه چیو تموم میکنه و میره و طلاق .
من رسیدم توی اتاق با چشمای گرد و با عصبانیت یه چشم غره به هشت رفتم و دخترخاله ی جن*ده شو جدا کردم و گفتم بیا جن*ده خانوم یکم بشین اروم شی . (البته اون موقع بهش نگفتم جن*ده ها)
مراسم تموم شد و قرار شد ننه هشت بمونه و من و هشت و باباش برگردیم .
توی ماشین که سکوت بود هیچکس حرف نمیزد . فقط گفتم منو برسون خونه خودمون .
گفت باشه و منو رسوند و رفت ، باباشو رسوند خونشون و دوباره برگشت خونه ی ما .
کلی قسم و آیه خورد که دخترخاله اومده و اینو دیده و بغل کرده، منم گفتم پاتو بذاری خونه ی خالت یا هرجایی که اون باشه دیگه طرف من نمیای . اخه مرد حسابی من کجا اون کجا ؟!
برو لیاقتت همونه .
منو بگو به خاطر اقا کلی هیکل ردیف کرده بودم و باشگاه رفته بودم و از چیز کیک های خوشمزه و پیتزا گذشته بودم ، کلی به صورت و چهره و پوست و مو و فلان رسیده بودم (البته من نود و نه درصدشو به خاطر میل خودم انجام دادم کلا خواست هشت به چیزمم نبود اون موقع (الان هست) فقط چیزایی که میخواستیم یکی بود)
که دوباره قسم و آیه خورد و گفت نه و ما کلا قطع رابطه کردیم .
پ.ن:
خیلی عامو سلیطه بازی دراوردم سر این موضوع :))))
چیزاییم که نوشتم خیلی خلاصه بود و خیلی سلیس و عامیامه وگرنه من فحش نمیدم موقع حرف زدن .
ب.ر.ن:
پست قبل مربوط به هشت نبود .
نل آدرستو بذار .