کلی حرف دارم بزنم اما وقتی صفحه رو باز میکنم دلم نمیخواد بنویسمشون... . یادم میره یعنی .
منم مثل هشت خیلی تنهام .
مشکلم اینه زیادی به هشت وابستم .
همه چیز عادی بود .
نه عادی عادی ! منظورم اینه من همش منتشو میکشیدم اونم انگار حوصله نداشت و بی میل بود .
انگار خوشحال شد یه بهانه پیدا شد .
این جنجالی که راه انداخته ربطی به من نداره .
یه چیزی فهمیده که مربوط به پدر و مادرمه .
اون و مامان و بابام باید برن مشاوره .
برم مشاوره چی بگم !! بگم منو نمیخواد ؟! اونم راهکار بده هشت منو دوست داشته باشه ؟! مگه آویزونم ؟! به تخمم که نمیخواد ! من خوشم نمیاد کسی رو به زور نگه دارم. میخواد بره بره .