بعضی از دور و بری هام رو با جون و دل دوس دارم از اعماق وجودم دوسشون دارم و قلبم براشون میزنه.یکیش مادربزرگمه. این چند روز تعطیلی رو گفتیم بریم پیشش.متاسفانه مادرم به خاطر چندی اختلاف با یکی از اعضای خانواده قهره و صحبت نمیکنه.
به مادربزرگم زنگ زد که برای تعطیلی امروز اونجا باشیم و گفت خب پس تا ظهر به من خبر بده اگه قرار شد بیای بلند شم شام درست کنم (یعنی یکشنبه شب اونجا باشیم)، الانم که دیگه ظهر شده باشه ایشالا بعد عید!
مامان من چیزی نگفت مکالمه ش که تموم شد گفت نه عید میام نه بعد عید!
(روز عید فرد مذکور که با ما مشکل داره قرار گذاشتن تشریف ببرن اونجا و اینکه ایشون از مادر بنده کوچکترن)
گفتم مادر من چرا همون موقع تو روش نگفتی؟چرا پشت گوشی بهش نگفتی نه عید میام نه بعد عید خوشتون باشه؟!چرا میذاری تو دلت بمونه زن بپاش تو صورتش :)))
گفت نه زشته.دیدم راست میگه منم باشم همچین حرفی رو نمیزنم.تف سربالاس.پس فردا خواستی بری خونش یه سری بزنی یا اصلا بمونی همونجا،دنیا که همیشه رو یه پاشنه نمیچرخه ادما نیازمند هم میشن
حالا من هرچقدر کیرمو بکنم تو این احترام و مقدس شمردن پدر و مادر باز چیزی عوض نمیشه
خدایی من تو شانس و اقبال به ننم رفتم.نه خودم خانواده ای تشکیل دادم نه خانواده ای که ازش اومدم هوادار منن!
به جز بابام.نمیدونم اگه بابام روزی بمیره کی دیگه منو بی غل و غش دوس داره؟بی منت بی توقع بی هیچی!
حالا مامانم خیلی ناراحت شده از حرف پیرزن که چرا اینجوری بهش گفته.منم گفتم نه این ماه میریم پیشش نه ماه بعد و نه بعد ها.
بهترم شد.اومدم پیش بابام مراقبش باشم کنارش باشم حالا چند روز بذارم برم پیش کسی که واسه من امروز فردا تعیین میکنه؟گمشو بابا