داره میره دیگه.تا الان اگه در حد حرف بود دیگه قطعی شد رفتنش.فقط منم که لحاف پشم شیشهمو بغل کردم و بغض و اه و گریه؟
چطوری یکی که معشوقم بوده همه دنیام بوده، دوستم شده همخونه شده مهمونم شده
همه ی اینا رو ول کنم و بدارم بره؟چون هیچ ربطی به من نداره؟
اصلا من این موضوع هیچ ربطی نداشتن رو نمیفهمم!شما چه نسبتی با هم دارید و مرگ!ایشون بخش اعظم خاطرات منو تشکیل میدن،شدن گوشت و پوست و استخونم.
بخشی از وجودم هستن
خب دیگه زیادی کس گفتم بای