اینروزا کلی پست میذارم چون حرفام داره مغزم رو میخوره و باید زر بزنم
حالا بچه های قدیمی میدونن یه مدت انقدر سر و صدای مغزم بلند بود که اگه جای خیلی خلوتیم بودم و کسی صدام میزد نمیشنیدم حتی سرسام میگرفتم از شلوغی و میخواستم برم جای خلوت و سکوت
دوس داشتم کاسه ی مغزم بردارم تا صدا ها ازاد بشن و برن
نمیدونم انیمه ی full metal brotherhood رو دیدید یا نه
یه جایی یکی از برادرا گیر میکنه که پر از سر و نیم تنه ی بقیه س که توی هم دارن می لولن و کمک میخوان ازش
اگه کمکشون کنه خودشم گیر میفته
دقیقا مغز من الان اون شکلیه
پر از اوهام
بدتر از همه وقتی میخوام از این سر و صدا و شلوغی رها بشم از تکنیک حواس پرتی بطور ناخوداگاه استفاده میکنم و یهو یه چیز بی ربطی میگم که به جای خودش آبروریزه
باید مدیتیشن رو شروع کنم