یه لباس معمولی برای عقد دوستم پوشیدم، بهترشو هم داشتم ولی خب فقط محضر و بعدم خونه ی دوستم قرار بود باشه و فکر نمیکردم شلوغ باشه یا خبری باشه.
رفتیم و وارد خونه شدم دیدم فااااااک کون پدرا یکی از یکی داف تر.
از اون روزا هم بود که میخواستک وارد مجلس بشم همه رو بکنم :))
دیگه خلاصه نشستم کنار دوستم و اصلا نگم براتون چقدر داف طور گونه ژست گرفته بودم که یهو دیدم یقه لباسم تا پایین بازه و ممه هام پیداس :))))))))))
دیگه خودمو جمع و جور کردم و از بالای مجلس اومدم پایین مجلس جلوس کردم
پسرام همه بچه تر از من. قشنگ پنج شش سالی کوچیک تر از من بودن میومدن سر حرفو باز میکردن و میگفتم عسلم فک میکنی من متولد چندم؟ درستم حدس میزدن فک کنم دنبال شوگری چیزی بودن :))
داماد هم خیلی خوب بود هیکلی قد بلند با اینکه دوستمم قد و هیکلش خوبه ولی ماشالااااا کنار دوماد جوجه ای بیش نبود
رفتم خدافظیهم کردم منتها با دوستم دست دادم با دوماد روبوسی کردم :))
چه گوهی بود خوردم ایشالا بدش نیمده باشه
دیگه انقدر ازم پرسیدن چرا تو ازدواج نمیکنی محیا؟ گفتم کووو شوووهر؟ شوهر نیس! :))
همشون فک میکردن من زودتر از بقیه ازدواج میکنم، زودتر که ازدواج نکردم اون موقعی هم مه ازدواج کردم دوام نداشت و خلاصه به گا رفت. الانم گیر دادن که شرایط بدی نداری پس حتما عیب و ایرادی داری :))
البته این اخری رو بهم نکفتن حتما پشت سرم میگن.
ب.رن:
بچه ها شما چیکار میکنید بگا نمیرید؟ واقعا میپرسم.مثلا دوستام همین کاری که من میکنمو میکنن ولی انقدر همه چی براشون اسون و رو روال پیش میره ولی برای من با هزار سختی و گره.
من همیشه بگام. نمیدونم چرا.