دیروز خیلی حالم بد بود و فقط توی رختخواب بودم.
از در و پنجره و ساختمون خستم.
بدم میاد توی خونه باشم.
دلم میخواد آزاد باشم برای خودم اما میدونم حتی بعد از چند روز هم از آین وضع خسته خواهم شد.
هدف جدیدی توی زندگیم ندارم.
دوس داشتم ادم موفقی در حرفه ی کاری و اجتماعی باشم. آدم بیزی و شلوغ و موفق.
گاهی اوقات فکر میکنم شانس نقش خیلی زیادی داره.
یه پیتزایی نزدیک ما هست که غذاش فوق العادست و من مست میشم از بوی پنیر پیتزاش.
بذارید برم برنج بذارم برای ناهار بیام دوباره
...
خب داشتم میگفتم اره اقا خلاصه این پیتزایی مورد علاقه م خیلی هم شلوغه و کسب و کارش حسابی گرفته.
همراه با این پیتزایی یه پیتزایی دیگه هم اومد کنارش به فاصله ی ده بیست قدم.
یه کوچه ی باریک بینشون هست و اگر اون کوچه نبود این دو تا کنار هم قرار میگرفتن.
حالا اون پیتزا دومیه همیشه در حال مگس پروندنه در حالی که اولی کارش حسابی گرفته.
درسته که اولی با شعار " پیتزا مخصوص + نوشابه یه نفره فقط ده هزار تومن" شروع کرد (کلی تراکت هم پخش کرد) آمااا کمی که کارش گرفت کیفیت کارش رو بالاتر برد و پیتزایی که خودش دلش خواست دست مردم داد.
از مواد اولیه با کیفیت تر استفاده کرد و مشتری هاش رو حفظ کرد.
آشپزخونه ش رو بزرگ تر کرد و طبقه ی بالا رو لژ خانوادگی کرد.
مغازه ش جای کوچکی هست و اکثرا بیرون بر.
پیتزایی دوم دو سه تا پله ی کوچک قشنگ میخوره و نمای مغازه ش عادیه و خالی.
نمیدونم ترفند تراکت و ارزون دادن با کیفیت پایین ولی قابل قبول باعث شد بگیره یا شانسی که داشت در هر صورت گرفتن کسب و کار غیر از تلاش و پشتکار به شانس هم بستگی داره.
هرچند که پروسه ی خیلی زمان بر و وقت گیری هم هست.