امروز رفتیم و عن خانوم رو دیدیم گفت محیا جون امپول زدی باد کرد جاش سیاه شد فلان شد
گفتم بوست که نکردم امپوله دیگه
گفت نکنه امشبم میخواستی بزنی گفتم نه عزیزم برو درمانگاه سر کوچه برات بزنه
خدایا این نفس اروم چیه گیر من افتاده زن پاشو جررررش بده چرا اروم نشستی
دلم بشدت بغل میخواد عاقا من خیلی مظلوم و هیچی نکو و ساکت و اروم شدم :(