امشب برای شام خونه ی خواهرشوهرِ جان دعوت داشتیم .
و چقدر این دختر دوست داشتنی و خوب و مهربونه . اصلا انگار هیچ صفت بدی نداره .
یکی از فوق العاده ترین زوج ها هم هستن من عاشقشونم .
یه مانتوی کوتاهی پوشیده بودن که اونجایی که باید دکمه میداشت دکمه نداشت و یکم بیشتر از خیلی پیدا بود و شوهرش یک لحظه رفت کنارش پنج ثانیه هم نشد یه چیزی بهش گفت و اومد .
رفت مانتوشو عوض کرد و اومد :) عزیز دلم چقدر این زن و شوهر با فهم با شعور با کلاس و نفسن .
شوهرش هم خیلی اروم و آقاست از اینایی که هیچوقت بلندی صداشون رو نمیشنوی و اهل مطالعه هستن .
با هشت اشتی کردیم خلاصش : هشت خیلی سعی کرد سر بحثو باز کنه بعد من اینجوریم که دوس دارم بیاد بگه معذرت میخوام ولی نمیگه .
بعد یهو گفت وقتی این همه دارم میام طرفت باهات حرف میزنم ینی منت کشی ینی ببخشید دیگه :) البته گفت قبول دارم کارم زشت بوده .
بعد پرسید آشتی ؟! منم گفتم آشتی ^_^