امروز صبح از اون صبح ها بود که خیلی معرکه بود از بیدار کردن هشت شروع شد و با رفتنش پایان یافت . :))
هشت رو بیدارش کردم براش صبحانه درست کردم و با هم صبحانه خوردیم .
هیچوقت صبحانه ی کامل نمیخوره و فوقش به یه شکلات یا یه چیز جزئی بسنده میکنه ولی وقتی من باشم صبحانه ی کاملی درست میکنم و با هم نوش جان میکنیم .
عاقا تشریفشونو بردن ، حالا من اومدم دوباره بخوابم یکم ، زرت زرت اس ام اس میده :/ نذاشت بخوابیم که .
بعدش بچه ها زنگ زدن که زنگ زدیم خونه ی دختره .
خودشونو از خانواده ی پسره معرفی کردن و گفتن من اینا رو میشناسم و پسره یکیو میخواسته هشت سال با هم بودن .
پ.ن:
" تو اگه از کنار من از کوچه رد میشدی من حتی تف هم برات نمینداختم "
اسکار بی شعور ترین ناراحت کننده ترین میرسه به این جمله ، خیلی ناراحت کنندس :(