_ من همیشه از اون دسته از بچه هایی بودم که ذوق داشتم تابستون تموم شه برم مدرسه .
+ چرا تابستون بهت خوش نمیگذشت ؟
_ چراااا خیلییییی . یه بابابزرگ نظامی داشتیم که پزشک بود خیلی جدی و سختگیر بود . بعد از ظهر های تابستون جلوی کولر گازیش لم میداد و چرت میزد ، من و داداشمم یواشکی با سه چرخه دور تا دور سالن سه چرخه سواری میکردیم و از اون شکلات های خارجیش برمیداشتیم و میرفتیم جلوی کولرش می ایستادیم و میخوردیم :)) بعدش میرفتیم تا بیدار نشده .
تمام این کارارو با ترس و لرز و لذت زیااااااد انجام میدادیم .
انگار ادرنالین خونمون فروکش کرده بود و دنبال یه چیز هیجان انگیزی بودیم :))
تو چی تابستون بهت خوش نمیگذشت ؟
+ عجب شر بودی :)) چرا به منم خوش میگذشت .
* بزرگوار اجازه نمیداد بیرون از خونه سه چرخه سواری کنیم.