انقدر اذیتمون کردن انقدر خستمون کردن که دیگه لمس شدیم .
صبح تا شب بین رنج و گریه و دعواها و بد صحبت کردن همراه ها کار میکنم ، شب برمیگردم با یه جنجال تازه رو به رو میشم .
با یه نقشه ی جدید ، با یه موش دوانی تازه !
هشت رو میبینم خسته س ، پژمردس ، پیر شده ! موهای شقیقش سفید شده . هیچی نمیگه اعصاب بحث کردن نداره میریزه توی خودش . هر کسی هر چی میگه ، فقط میشنوه .
اما من محکم ایستادم ، مثل کوه جلوش وایسادم ! سپر شدم تا هیچ طوفانی نتونه رد شه به هشت برسه .
نمیذارم هیچ رعد و برقی ، هیچ طوفانی و هیچ کولاکی از من رد شه .
فقط دوس دارم گهگاهی برگردم و به هشت بگم چت شده ؟! چرا چیزی نمیگی ؟ چرا جوابشونو نمیدی ؟ نکنه راست میگن ؟!