یه زمان هایی توی شیطونی هست که طرف هوش و حواسشو تا حد مست کردن از دست میده و حرفا هایی میزنه که بعد از جا اومدن حالش تازه متوجه میشه چی گفته !
بعدش تو می مونی و حال خرابت... .
بعدش میفهمی توی ذهن طرفت چی میگذره . تخت خواب و اتاق خوابت مثه جهنم می مونه برات .
هروقت دستتو میگیره و میبره طرف اتاق خوابت احساس میکنی داری میری پای چوبه ی دار بمیری... .
برای هزارمین بار بمیری ، بمیری ، بمیری ، ... .
یه چیزایی هس که همه تجربه کردن مثه تجاوز ! وقت هایی که برخلاف میلت مجبورت میکنه ... .
پ.ن:
اولش که نوشتم گفتم ناشناس مینویسم بتونم همه چیزو بریزم بیرون !
بعدش که گذشت دیدم نمیشه ! دوستایی هستن دلم میخواد داشته باشمشون باهاشون بحرفم .