من هشتو خیلی دوس داشتم...خیلی زیاد .
شاید همین الانم دارم ، ولی ته ته دلم همراه با دوس داشتن زیادش دلخوری زیادی هم سنگینی میکنه .
من حاضر نیستم کسی رو به زور نگه دارم توی زندگیم ، اگر الان به زور بیارمش ، فردا به زور نگهش میدارم برای به زور نگه داشتنش ، به زور بچه دار میشم ، از انتخاب ها و علایقم میگذرم ، اخرشم یه جایی یا اون به زور میذاره میره یا من خسته میشم و دیگه تلاشی نمیکنم برای نگه داشتنش .
احساس میکنم از نظر روحی خیلی خستم . دوس ندارم بهش فکر کنم .
من به اندازه ی کافی به هشت فکر کردم . خیلی اذیتش کردم اما خب اون یه درصدی که باهاش خوب بودم انقدری بود که نود و نه درصد اذیتامو از یادش ببره .
هشت خیلی خوب بو د با من ، اما نخواست بمونه . من دلیل یکدفعه کنده شدنش از من رو نمیفهمم .
اما همیشه سعی کردم بهترین باشم براش ، شاید از لحاظ عاطفی باید کمتر ناز میکردم ، کمتر قهر میکردم ، کمتر بچه بازی درمیاوردم ، نمیدونم مثل یه ادم رفتار میکردم .
انقدر من هشت رو دوس داشتم که تمام رفتارام از سر ذوق بود ، یعنی قهر میکردم چون دوس داشتم بیاد نازمو بکشه و فلان .
حالا که هشت رفته و حرفاشم زده ، اما وقتی میخواین برین یهو بی دلیل نذارین و برین ، بگید به خاطر چی دارید میرید .
شاید از این میترسین که اصرار کنیم بمونید و دست و پاتون رو ببندیم یا هر چی !!
اصلا بگید دلمو زدی ولی بگید و برید .
شاید هشت تو فاز جی اف/بی اف ، هنوز رابطه متاهلی رو درک نمیکنه و معنای تعهد و تاهل رو نمیدونه ، شایدم من دلشو زدم و بچه بازی درمیاوردم زیادی و اون فکر کرد که من به درد زندگی متاهلی و زیر یه سقف نمیخورم.
هر چی که بود نمیخوام بهش فکر کنم و ببینم چی براش کم گذاشتم چون واقعا زجرم میده .
ب.رن:
عکسی که گذاشتم برای الان نیست برای وقتی که خیلی بچه بودم . نظر اکثریت درست بود .
بله ! اولی از سمت چپ .