متاسفانه با این سن و سال ، به تنهایی مصداق عقل سالم در بدن سالم رو نقض کردم .
با اینکه از عواقبش اگاه بودم باز هم اینکارو کردم و خودمو کوچیک کردم .
زنگ زدم به هشت ... .
اولش زنگ میخورد ، بعدش خاموش شد !! فهمیدم حاضر به صحبت کردن نیست .
کمی گذشت باز تکرار کردم .
اینبار جواب داد .
باهاش صحبت کردم و با اینکه خیلی برام سخت بود و میدونستم اشتباهه حرف دلمو زدم .
گفت ماجرا دیگه برام تموم شدس...تو دیگه تموم شدی برام ، من دیگه تو رو نمیخوام شرمنده !
دقیقا همین حرفا رو زد !
قشنگ متوجه شدم هیچ امیدی به برگشت هشت نیست .
من زیاد اجتماعی نیستم... .
با چند نفر صمیمی میشم و با همونا می مونم .
هشت تنها مردی بود که من عمیقا دلباختش بودم و الان ضربه بزرگی میخورم از نبودش . باید پیشگیری کنم و برم پیش یه روان شناس . من میدونم ضربش چقدر مهیب خواهد بود .
صد در صد مقصر این موضوع من بودم .
با اخلاق گندی که من دارم... .
منو ببخش هشت ، خیلی اذیتت کردم .