امروز مادرم انقدر بد دلمو شکست که فقط نگاه کردم و هیچی نگفتم انقدر توی شوک رفتم .

مثل همیشه که ناراحتم و میدوئم میرم پیش لویی رفتم پیش لویی بغلش کردم و شروع کردم به صامت گریه کردن !

لویی خیلی پرسید چی شده ؟ اخرش دید جواب نمیدم پرسید  گرسنته ؟ با سر تایید کردم .

شروع کرد به پرسیدن اینکه فلان غذا رو میخوری ؟ میخوای کباب بگیرم ؟ پیتزا دوس داری ؟ 

منم واقعا گرسنم نبود و اخرش به یه چیپس و پنیر ختم شد .

انقدر قشنگ دوسم داره که دلت میخواد همیشه بی دلیل لوس کنی خودتو .


پ.ن:

یادم رفت بگم که اولش صامت گریه نمیکردم :)) اولش تند تند میگفتم لویی کسی منو دوس نداره من هیچکسو ندارم 

اونم تند تند میگفت نه نه من دوست دارم من دوست دارم این حرفو نزن